خانه / مطالب سایت / دیگر / انشاء در مورد زمستان

انشاء در مورد زمستان

انشاء های آماده درباره فصل زمستان

انشاء درمورد فصل زمستان

8 انشاء متفاوت در مورد فصل زمستان

انشاء اول-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء در مورد زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

زمستان زیباست

مسافران از سرمای تلخ می لرزیدند ؛ گویی جزای غلفت خود را می پرداختند. آخر ، این چه موقع خراب شدن اتوبوس بود. ای کاش پتو می آوردم ، ای کاش نمی آمدم و ای کاش ها و پشیمانی ها به تندی تکرار می شدند.

آرزوی سفر و گردش ؛ همه و همه بر دل مشافران مانده بود ولی این آرزو داشت به حسرت و پشیمانی تبدیل می شد. راننده و کمک راننده داشتند با موتور ماشین دست و پنجه نرم می کردند. هر دو پریشان بودند. برف سفید و یکرنگ بدنه ی سرخ ماشین را زیر خود پنهان کرده بود. گویی سرمای تلخ قصد نداشت جای خود را به گرمی بهار دهد و انگار زمستان در حال پایان قصد پایان و بهار شیرین قصد سلام دوباره بعد از ۹ ماه را نداشت و زمین دلتنگ بهار بود ولی ضاهرا” به این زودی ها به خواسته اش نمی رسید.

با اینکه چند روزی به بهار نمانده بود تگرگ و برف دست در دست هم داده بودند. پنجره ها را بخار گرفته بود ولی دانه های زیبای برف از پشت شیشه ی بخار کرده هم خود نمایی می کردند و زمین هم سفید و یکرنگ بود بر خلاف همیشه!

به راستی ای کاش انسان ها هم همچون برف ساده و یکرنگ و صاف باشند ولی با این حال افرادی نه تنها همچو برف نیستند بلکه همچون فرش اند؛ پر از رنگ های جور و واجور . ولی جالب این است که فرش با آن زیبایی و چند رنگی اش به زیر پا افتاده است و جالب تر از آن اینکه فرش هر قدر چند رنگ تر باشد گران تر است ولی ارزش آدمی به همچو برف بودنش است.

به راستی این برف چیست که وقتی بر زمین می نشیند جماعتی برایش شادند و گاه مدرسه ها برایش تعطیل می شوندو دانش آموزان همچو پرندگانی که قصد کوچ دارند تمام روز کلافه و به فکر برف و برف بازی اند ولی مگر برف چیزی بجز آب است ؟ مگر برف زیبایی دیگری بجز سادگی اش دارد؟پس چه ستودنی است خالق برف و باران!

برف هنوز می بارید. صدای سوز باد از پشت شیشه همه را کلافه کرده بود. راننده سعی داشت ماشین را روشن کند ولی کارش فایده ای نداشت. سرما و برف شیرین است زیرا وقتی می آید با خود دنیایی تازه می آورد دنیایی جدید با آدم هایی جدید! آدم هایی که همه از برف و یخ اند و فقط انسان ها این دنیا را خلق کنند. این دنیا ، دنیایی است که مدرسه ها چند روزی به خاطر خلق آن تعطیل اعلام می شود! ولی آفتاب چشم دیدن این آدم برفی ها را ندارد و دنیای جدید انسان ها به مایه ی حیاط آدمی تبدیل می شود و اسب تازه نفس بهار اولین گام های خود را بر می دارد.

ولی این زمستان همچون آجیل است! شیرین است ولی گاه تلخ می شود ولی تلخی اش بر جای باقی می ماند . رد خون ، بوی مرگ و صدای گریه و آه و ناله صد ها نفر هر روز در خیابان ها ی شهر می پیچد. به راستی انسان غفلت زده همچون سیب آفت زده است و آفتش نادانی و غفلت است!

ناگاه راننده ی پریشان اتوبوس با قدم های نا منظم و با عجله توجه مرا به خود جلب کرد به سمت فرمان رفت و با چند بار سعی ماشین را روشن کرد و لبخند دوباره بر لبان همه جاری شد. به راستی چه عجیب است این آدمی که در گرمای تابستان ، زمستان را می طلبد و در زمستان محتاج دمی از تابستان است!

و این بود انشای من …

انشاء دوم-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء درباره فصل زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

زمستان آمد

دوباره می آید، هر سال همین موقع می آید. کوله بارش را جمع می کند و به سوی پاییز می آید. پاییز هم کاسه ای آب برای بدرقه اش می ریزد ولی قدم زمستان آنقدر سرد است که برف بر روی تپه شروع به باریدن می کند. بله زمستان آمد، بعد از پاییز هر سال این گونه است . ولی امسال و سال های بعد زمستان شاید مهربان باشد و شاید قدمش سرد نباشد و شاید برفی نیاید. سنجابی که فندق هایش را کنار درختی پنهان کرده با اشتیاق به سمت خانه اش می دود و همچون ستاره ای درخشان می خندد. زمین نیز با طراوت و شادابی از گرسنگی اش می گذرد و غذای ذخیره شدهی او را نمی قاپد چون اگر غذایش را بخورد او دیگر غذایی برای خوردن ندارد و زمین طرفدار عدل و داد است.

درختان مانند اسکلت های بلور آجین در میان جنگل نمایان اند و قندیل های نقره ای و درخشنده ی کنارهی غار روشن کننده ی تاریکی سرما اند. سرما ناراحت است چون آفتاب ناراحت است و همچنین درخت که دیگر نمی تواند سر سبزی چمنزار را ببیند و در اعماق آن سفر کند. آفتاب نظاره کنننده ی این منظره است. او برف را می بیند، سنجاب را می بیند و همچنین پنبه های خیس و نم دار ننه سرما. سرما می گوید که لحاف ننه سرما پاره شده ولی ننه سرما می گوید لحاف خدا پاره شده، من نمی دانمک کدام درست است ولی میدانم که خداوند لحاف کسی را بی خود و بی جهت پاره نمی کند، حتمأ سرما خشمگین آب پاییز را به یخ تبدیل کرده و پاییز ناراحت شده است.

ولی صحبت سرما و دندان پاییز نگذاشت بگوید که او برگ درختانش ریخته است. و این حس همکاری اینجا هست، نه در شهر، در آنجا نفس کز گرمگاه سینه می آید یرون ابری شود تاریک و مه در آسمان تیره ی سرما پنهان می کند مارا . نمی زارد ببینیم یکدگر را و حل کنیم درد و ناله ی مردمان شهرمان را.

انشاء سوم –    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

فصل سرد زمستان

زمستان فصل سوز و سرما است فصلی است که روی درختان شکوفه های برفی می گذارند. بر روی خاک گل های یخی می کارد و روی پنجره ی اتاق من جامه ای سفید می اندازد زمستان سپیدی قبل از سبزی است زمستان برای خود هر ساله سلطنتی کوتاه ولی باشکوه درست می کند چنان سلطنتی می سازد که به او قوی ترین فصل سال می گویند.

قدرتی که درختان را می خواباند آب ها را منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین قلبه می کند بر روی آسمان
توری ابری می کشد وبرف و باران می بارد و آهنگ رعدو برق و طوفان از سر می دهد و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف .

اما سلطنت آن زیاد طول نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند پرندگان باز می گردند خورشید دوباره گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود آن موقع است که شیشه ی پر از برف اتاق من تمیز می شود و آنگاه است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران.

انشاء چهارم-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء فصل سرد زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

روزهای زیبای زمستان

پس از اتمام پاییز،زمستان کوله بار سرد خود را بر زمین میگذارد

زمستان فصلی است،سفید…

این فصل آخرین فصل سال است

روزها،ماه ها،در پی هم میگذرند ….

تا به این فصل زیبا میرسیم

در این فصل درختان لباس عریانی به تن میکنند

همه ی خیابان ها،کوچه ها عروس میشوند…

عروسی از جنس سرما،از جنس آرامش

کوله بار این فصل پر از برف و پر از ترانه های بارانی است…..

ترانه های بارانی هم کوله بار بارانی و غم خود را در این فصل میگذارند

این فصل روح لطیفی به شاهرگ هستی می بخشد

در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت

حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند

هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد…..

قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دارد…..

امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل ….

سرد و بارانی نشود….

اما آخر این فصل مانند فصل های بی وفای دیگر هوس رفتن میکند

کاش زمستان کفش داشت…..

و او را نگه میداشتم ،…..

در را به رویش قفل میکردم…..

و چه کارها که برای ماندنش انجام نمیدادم

تا مرا با این همه زیبایی تنها نگذارد….

اما من چه بخواهم و چه نخواهم میرود…….

اما با رفتن او سال جدیدی آغاز میشود….

که فصل بهار فرا میرسد که جشن طبیعت است……

و در پایان:

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

کسی گل بدمد و باز تو در گل باشی

انشاء پنجم-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء آماده زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

زمستان رقصان

آن گاه كه دانه هاي ظريف برف رقصان بر زمين می نشينند. در آن هنگام كه برگ درختان دانه دانه بر زمين می افتند و زمين را فرش می كنند. آن هنگام كه ناله ي پرندگان گرسنه در برف مانده در بيابان به آسمان می رسد.در ان هنگام است كه زمستان با قدم هاي سرد و آرام به سرزمین ما مي رسد. در سوز سرما آتش درون بخاري ها همچون دل من و تو گرم است.سپاهیان ابر هاي سياه در بلندای آسمان به جنگ هم مي روند وصداي شمشير هاي آن ها چون رعد سينه ي آسمان را مي شكافد در آخر اشك سپاهيان شكست خورده بر آن گندم زار مي چكد اشكي كه براي ما رحمت است. توپ خورشيد در زير لحاف ابر ها گم شده بوران مي آيد و برف ها پر می كشند درختان عريان شده در پاييز لباس سپيد به تن مي كنند.
و اين ها تنها گوشه اي از زيبايي زمستان است . زمستان زيباست

انشاء ششم –    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء در مورد زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

یلدا زمستان

زمستان است. هوا سرد است. چه بيچاره ها آدم هايي كه ندارند سرپناهي براي شب هايي به درازي شب يلدا. يلدا اولين شب است. اولين شب سال، سالمان زمستان است، يعني من دوست دارم كه سال با زمستان شروع شود. من زمستانيم.

شايد نبايد از ترحم صحبت كنيم. زمستان خشك و خشن است. خشونتي كه در آن طراوت جاريست، طراوتي مانند زندگي. شايد به نظر آيد همه مرده اند، اما اين مردگي نيست، خشوع طبيعت است در برابر عظمت زمستان.

مي گويند زمستان مبارزه اي است، مبارزه اي بين ماندن و نماندن، اما فكر مي كنم اشتباه است. زمستان برهه ايست براي نشان دادن لياقت ها. آن كه دارد لياقت ماندن را، منتخب مي شود. پس آدم هاي بزرگند كه مي مانند.

كم نيستند كساني كه متنفرند از اين فصل پرموهبت و چه بسيار دارند علاقه به بهار. آنها بهار را عروس مي دانند، يعني عروسش كردند. چنان از آن ياد مي كنند كه حتي بعضي مواقع در وصف هم نمي گنجد، اما در برابر شكوه و جلال زمستان هيچ نيست.

وقتي چشم به باغچه ي برف نشسته ي حياط مي اندازيم، برف را آن چنان مظلومانه مي توان ديد كه در روي زمين با تواضع و فروتني وصف ناپذيري روي زمين جاي گرفته. چه چيز از اين بالا تر است؟ آيا اين زيباست يا آن برگ هاي سبز بهار؟

آدم برفي كوچكي در گوشه ي حياط با چشماني سرمه شده، چشم به در حياط دوخته، انگار منتظر است. منتظر كسي، چيزي يا نسيمي.
دلمان تنگ مي شود براي سردي زمستان، براي برف هايش، براي سفيديش. سفيدي بي لك و يكدست. آدم برفي كم كمك آب دماغش مي آيد، انگار گرما خورده. ديگر قرص هاي مسكن و پني سيلين درمانش نمي كند. آب شدنش را با چشم مي بينم، نمي توانم از بين رفتنش را نظاره كنم، درد كشيدنش را. اكزاز و ديازپامي براي مدهوشي و بي هوشي. فكر مي كنم بهتر باشد بخوابد، شايد درد كم تري را احساس كند.
شب چهارشنبه است و چهارشنبه سوري، آخرين چهارشنبه ي سال. بهار مي آيد.

آدم برفي مان ديگر نيست. شال گردنش روي زمين است، هويجي كه روي آن افتاده و …

انشاء هفتم-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء در مورد فصل زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

خواب زمستانی

زمستان فصلی است که وقتی از خواب بیدار می شویم هنوز همه جا تاریک است . فصلی است که دوست داریم بخوابیم . زمستان یعنی شاید فردا سوخته باشم، شاید هم قرار است یک عمر بسوزم …یعنی زهرا سرما خورده، یعنی زینب لباس پشمی ندارد، فاطمه امسال هم چکمه نمی خرد. یعنی سیروان می خواهد دکتر شود و همه سرما خورده ها را درمان کند. مریم هر روز کتک می خورد . یعنی معلم عزیزمان یک سال پیرتر شد.

زمستان یعنی بابا جانمان با هزار امید شال گردنش را به دور گردن من انداخت تا گرمم شود . یعنی مامان عزیزمان صبحانه دو قاشق عسل به ما داد تا داغ شویم . یعنی وقتی از در بیرون می رویم باز هم همه جا تاریک است . یعنی شهر در امن و امان است و ما قرار است روزی بزرگ شویم . وزیر شویم، وکیل شویم‌، لباس پشمی بپوشیم، یاد شین آباد هم نیافتیم.

زمستان یعنی وقتی به معلم عزیزمان سلام می کنیم صدایمان بلرزد، معلم عزیزمان حالمان را بپرسد، ما بگوییم خوبیم . پاهایمان سردشان است، خواهر فاطمه دارد عروس می شود، مریم دفتر مشقش را جا گذاشته و دعا می کند معلممان نفهمد، بخاری خاموش است، هنوز مدرسه، گاز کشی نشده و کدخدا روز به روز چاقتر می شود. تخته هنوز گچی است، معلم آسم می گیرد، لاغر می شود، دستهایش پینه می بندد، زهرا دیگر اجازه ادامه تحصیل ندارد، بابا جان شال گردنش را دیگر نمی خواهد، پدر مریم زن دوم گرفته،، پدر زینب زندان است، سیروان می خواهد دکتر شود ….آه سیروان، سیروان

زمستان یعنی بخاری روشن شد. گرم شد، داغ شد و گر گرفت …. زمستان یعنی آتش، یعنی جیغ، فریاد، فداکاری معلم برای خارج کردن بخاری از اتاق، یعنی دود، شال گردن، سیروان، زهرا، فاطمه، آتش، شین آباد ….

انشاء هشتم-    .::.::..::.::..::.::..::.::. انشاء در مورد فصل زمستان .::.::..::.::..::.::..::.::.

زمستان را دوست دارم

 زمستان را بسیار دوست دارم در زمستان هوا سرد میشود برف یا باران از اسمان می بارد و رفت و امد در داخل شهر و اطراف ان با مشکل رو به رو میشود ولی با اینحال همین اندازه که می دانم فصل زمستان هم مثل بقیه ی فصل ها نشانه ای از عظمت خدای یکتاست باعث ارامش من می شود

در زمستان هوا خیلی پاک می شود و در زمانی که ابر ها نیستند ،موقع شب ستاره ها هم درخشندگی خاصی پیدا می کنند و این زمان بهترین موقع برای دیدن سیاره ها و ستارگان است

 بعضی ها فصل بهار و تابستان را دوست دارند و از فصل پاییز و زمستان زیاد خوششان نمی اید  اما برای من هر فصلی نشانه ای است از شاهکار طبیعت و این طبیعت گوشه ای از قدرت لا یزال قادر تواناست پس چه خوب است ما هم در هر فصل با نگاهی قدر شناس کمال لذت را از زیبایی های ارزانی شده ببریم

مطلب پیشنهادی

معرفی و دانلود برنامه کاریشه app karishe.apk | بازار کار همراه

معرفی و آشنایی با برنامه و اپلیکیشن اندرویدی بازار کار همراه | کاریشه قابلیت های …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

site stats