خانه / مطالب سایت / ادبیات / داستان زندگی امامان از داستان و راستان

داستان زندگی امامان از داستان و راستان

داستان های جالب درباره زندگی امامان و ائمه اطهار و پیامبران از کتاب « داستان راستان » شهید مرتضی مطهری

زندگی امامان در داستان راستان خواهش دعا
شخصی باهیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق ” ع ” آمد و گفت : ” درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، که‏ خیلی فقیر و تنگدستم ” .
امام : ” هرگز دعا نمی‏کنم ” .
– ” چرا دعا نمی‏کنید ؟ ! ”
” برای اینکه خداوند راهی برای اینکار معین کرده است ، خداوند امر کرده که روزی را پی‏جویی کنید ، و طلب نمایید . اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشینی ، و با دعا روزی را به خانه خود بکشانی ! ”

بستن زانوی شتر
قافله چندین ساعت راه رفته بود . آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود . همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود ، قافله فرود آمد . رسول اکرم نیز که همراه قافله بود ، شتر خویش را خوابانید و پیاده‏ شد . قبل از همه چیز ، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند .
رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد ، به آن سو که آب بود روان شد ، ولی‏ بعد از آنکه مقداری رفت ، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید ، به طرف مرکب‏ خویش بازگشت . اصحاب و یاران با تعجب باخود می‏گفتند آیا اینجا را برای فرود آمدن نپسندیده است و می‏خواهد فرمان حرکت بدهد ؟ ! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود . تعجب جمعیت‏ هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید ، زانوبند را برداشت‏ و زانوهای شتر را بست ، و دو مرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد .
فریادها از اطراف بلند شد : ” ای رسول خدا ! چرا مارا فرمان ندادی که‏ این کار را برایت بکنیم ، و به خودت زحمت دادی و برگشتی ؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم ” .
در جواب آنها فرمود : ” هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید ، و بدیگران اتکا نکنید ، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد ”  .

همسفر حج
مردی از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای‏ امام صادق تعریف می‏کرد ، مخصوصا یکی از همسفران خویش را بسیار می‏ستود که ، چه مرد بزرگواری بود ، ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم . یکسره مشغول طاعت و عبادت بود ، همینکه در منزلی فرود می‏آمدیم او فورا به گوشه‏ای می‏رفت ، و سجاده خویش را پهن می‏کرد ، و به طاعت و عبادت‏ خویش مشغول می‏شد .
امام : ” پس چه کسی کارهای او را انجام می‏داد ؟ و که حیوان او را تیمار می‏کرد ؟ ”
– البته افتخار این کارها با ما بود . او فقط به کارهای مقدس خویش‏ مشغول بود و کاری به این کارها نداشت .
– ” بنابر این همه شما از او برتر بوده‏اید ” .
غذای دسته جمعی
همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند ، و بارها را بر زمین نهادند ، تصمیم جمعیت براین شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.
یکی از اصحاب گفت : ” سر بریدن گوسفند با من ” .
دیگری : ” کندن پوست آن بامن ” .
سومی : ” پختن گوشت آن بامن ” .
چهارمی : . . .
رسول اکرم : ” جمع کردن هیزم از صحرا بامن ” .
جمعیت : ” یا رسول الله شما زحمت نکشید و راحت بنشینید ، ما خودمان‏
با کمال افتخار همه اینکارها را می‏کنیم ” .
رسول اکرم : ” می‏دانم که شما می‏کنید ، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده‏اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که ، برای خود نسبت به‏ دیگران امتیازی قائل شده باشد “.
سپس به طرف صحرا رفت . و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد

قافله‏ای که به حج می‏رفت
قافله‏ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت ، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد ، و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد . در بین راه مکه و مدینه ، در یکی از منازل ، اهل قافله با مردی مصادف‏ شدند که با آنها آشنا بود . آن مرد در ضمن صحبت با آنها ، متوجه شخصی‏ درمیان آنها شد که سیمایصالحین داشت ، و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوائج اهل قافله بود ، در لحظه اول او را شناخت . با کمال تعجب از اهل قافله پرسید : این شخصی را که مشغول خدمت و انجام‏ کارهای شماست می‏شناسید ؟ .
– نه ، او را نمی‏شناسیم ، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد . مردی‏ صالح و متقی و پرهیزگار است . ما از او تقاضا نکرده‏ایم که برای ما کاری‏ انجام دهد ، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به‏ آنها کمک بدهد .
– ” معلوم است که نمی‏شناسید ، اگر می‏شناختید این طور گستاخ نبودید ، هرگز حاضر نمی‏شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند ” .
– ” مگر این شخص کیست ؟ ”
– ” این ، علی بن الحسین زین العابدین است ” .
جمعیت آشفته به پاخاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند . آنگاه به عنوان گله گفتند : ” این چه کاری بود که شما با ما کردید ؟ ! ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم ، و مرتکب گناهی بزرگ بشویم ” .
امام : ” من عمدا شمارا که مرا نمی‏شناختید برای همسفری انتخاب کردم ، زیرا گاهی با کسانی که مرا می‏شناسند مسافرت‏ می‏کنم ، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می‏کنند ، نمی‏گذارند که من عهده‏دار کار و خدمتی بشوم ، از اینرو مایلم همسفرانی‏ انتخاب کنم که مرا نمی‏شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می‏کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم ” .

 مسلمان و کتابی
در آن ایام ، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود . در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامی آن روز ، به استثناء قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته‏ بود که ، چه فرمانی صادر می‏کند و چه تصمیمی می‏گیرد .
در خارج این شهر دو نفر ، یکی مسلمان و دیگری کتابی ( یهودی یا مسیحی‏ یا زردشتی ) روزی در راه به هم برخورد کردند . مقصد یکدیگر را پرسیدند . معلوم شد که مسلمان به کوفه می‏رود ، و آن مرد کتابی درهمان نزدیکی ، جای‏ دیگری را در نظر دارد که برود . توافق کردند که چون در مقداری از مسافرت‏ راهشان یکی است باهم باشند و بایکدیگر مصاحبت کنند . راه مشترک ، با صمیمیت ، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طی شد . به‏ سر دو راهی رسیدند ، مرد کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق‏ مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت ، و از این طرف که او می‏رفت‏ آمد .
پرسید : ” مگر تو نگفتی من می‏خواهم به کوفه بروم ؟ ” .
– ” چرا ” .
– ” پس چرا از این طرف می‏آئی ؟ راه کوفه که آن یکی است ” .
– ” می‏دانم ، می‏خواهم مقداری تورا مشایعت کنم . پیغمبر ما فرمود ” هرگاه دو نفر در یک راه بایکدیگر مصاحبت کنند ، حقی بریکدیگر پیدا می‏کنند ” . اکنون تو حقی بر من پیدا کردی . من به خاطر این حق که به‏ گردن من داری می‏خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم . و البته بعد به راه‏ خودم خواهم رفت ” .
– ” اوه ، پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد ، و باین سرعت دینش در جهان رائج شد ، حتما به واسطه همین اخلاق کریمه‏اش بوده ” .
تعجب و تحسین مرد کتابی در این هنگام به منتها درجه رسید ، که برایش‏ معلوم شد ، این رفیق مسلمانش ، خلیفه وقت علی ابن ابیطالب ” ع ” بوده . طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد ، و در شمار افراد مؤمن و فداکار اصحاب علی – علیه‏السلام – قرار گرفت ” .

امام باقر و مرد مسیحی
امام باقر ، محمد بن علی بن الحسین ” ع ” ، لقبش ” باقر ” است . باقر یعنی شکافنده . به آن حضرت ” باقر العلوم ” می‏گفتند ، یعنی‏ شکافنده دانشها .
مردی مسیحی ، به صورت سخریه و استهزاء ، کلمه ” باقر ” را تصحیف‏ کرد به کلمه ” بقر ” – یعنی گاو – به آن حضرت گفت : ” انت بقر ” یعنی تو گاوی امام بدون آنکه از خود ناراحتی نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند ، با کمال سادگی گفت : ” نه ، من بقر نیستم من باقرم ” .
مسیحی : ” تو پسر زنی هستی که آشپز بود ” .
– ” شغلش این بود ، عار و ننگی محسوب نمی‏شود ” .
– ” مادرت سیاه و بی‏شرم و بد زبان بود ” .
– ” اگر این نسبتها که به مادرم می‏دهی راست است ، خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد . و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد که دروغ‏ و افترا بستی ” .
مشاهده این همه حلم ، از مردی که قادر بود همه گونه موجبات آزار یک‏ مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد ، کافی بود که انقلابی در روحیه مرد مسیحی ایجاد نماید ، و او را به سوی اسلام بکشاند . مرد مسیحی بعدا مسلمان شد  .

اعرابی و رسول اکرم (ص)

عربی بیابانی و وحشی ، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد ، تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد . هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه‏ اصحاب و یاران خود بود . حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست . رسول اکرم چیزی به او داد ، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد ، بعلاوه سخن‏ درشت و ناهمواری بر زبان آورد ، و نسبت به رسول خدا جسارت کرد . اصحاب و یاران سخت در خشم شدند ، و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند ، ولی رسول خدا مانع شد . رسول اکرم بعدا اعرابی را با خود به خانه برد ، و مقداری دیگر به او کمک کرد ، ضمناً اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که‏ تاکنون دیده شباهت ندارد ، و زر و خواسته‏ای در آنجا جمع نشده . اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه‏ای تشکر آمیز بر زبان راند . در این‏ وقت رسول اکرم به او فرمود : ” تو دیروز سخن درشت و ناهمواری برزبان‏ راندی که ، موجب خشم اصحاب و یاران من شد . من می‏ترسم از ناحیه آنها به‏ تو گزندی برسد ، ولی اکنون در حضور من این جمله تشکر آمیز را گفتی ، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان‏ نسبت به تو دارند ، از بین برود ؟ ” اعرابی گفت : ” مانعی ندارد ” .
روز دیگر اعرابی به مسجد آمد ، در حالی که همه جمع بودند ، رسول اکرم‏ رو به جمعیت کرد و فرمود : ” این مرد اظهار می‏دارد که از ما راضی شده‏ آیا چنین است ؟ ” اعرابی گفت : ” چنین است ” و همان جمله تشکر آمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد . اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند .
در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد ، و فرمود : ” مثل من و این‏ گونه افراد ، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می‏کرد ، مردم‏ به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند ، و به دنبال شتر دویدند . آن شتر بیشتر رم کرد و فراری‏تر شد . صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت ، خواهش می‏کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد ، من خودم بهتر می‏دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم . ” همینکه مردم را از تعقیب بازداشت ، رفت و یک مشت علف برداشت‏ و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد ، بدون آنکه نعره‏ای بزند و فریادی بکشد و بدود ، تدریجا در حالی که علف را نشان می‏داد جلو آمد . بعد باکمال‏ سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد . ” اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما این اعرابی بدبخت به‏ دست شما کشته شده بود – و در چه حال بدی کشته شده بود ، در حال‏ کفر و بت پرستی – ولی مانع دخالت شما شدم ، و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم ”  .

مرد شامی و امام حسین
شخصی از اهل شام ، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد . چشمش افتاد به مردی که در کناری نشسته بود . توجهش جلب شد . پرسید : ” این مرد کیست ؟ ” گفته شد : ” حسین بن علی بن ابیطالب است ” . سوابق‏ تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود ، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الی‏ الله آنچه می‏تواند سب و دشنام نثار حسین بن علی بنماید . همینکه هر چه‏ خواست گفت و عقده دل خود را گشود ، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتی کند ، نگاهی پر از مهر و عطوفت به او کرد ، و پس از آنکه‏ چند آیه از قرآن – مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض – قرائت کرد به او فرمود : ” ما برای هر نوع خدمت و کمک به تو آماده‏ایم ” . آنگاه از او پرسید : ” آیا از اهل شامی ؟ ” جواب داد : ” آری ” .
فرمود : ” من با این خلق و خوی سابقه دارم و سر چشمه آن را می‏دانم ” .
پس از آن فرمود : ” تو در شهر ما غریبی ، اگر احتیاجی داری حاضریم به‏ تو کمک دهیم ، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایی کنیم . حاضریم تو را بپوشانیم ، حاضریم به تو پول بدهیم ” .
مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی برخورد کند ، و هرگز گمان‏ نمی‏کرد با یک همچو گذشت و اغماضی روبرو شود ، چنان منقلب شد که گفت : ” آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته می‏شد و من به زمین فرو می‏رفتم ، و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمی‏کردم . تا آن ساعت برای من ، در همه روی زمین کسی از حسین و پدرش مبغوضتر نبود ، و از آن ساعت بر عکس‏ ، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست ”

 مردی که اندرز خواست
مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید . از آن حضرت‏ پندی و نصیحتی تقاضا کرد . رسول اکرم باو فرمود : ” خشم مگیر ” و بیش‏ از این چیزی نفرمود . آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتی که به میان قبیله خود رسید ، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده ، از این قرار که‏ جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله‏ای دیگر زده‏اند ، و آنها نیز معامله‏ به مثل کرده‏اند ، و تدریجا کار به جاهای باریک رسیده ، و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرائی کرده‏اند ، و آماده جنگ و کارزارند . شنیدن این‏ خبر هیجان آور ، خشم او را برانگیخت . فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همکاری شد .
در این بین ، گذشته به فکرش افتاد ، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده‏ است ، و آن حضرت به او فرموده ، جلو خشم خود را بگیرد . در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم ، و به چه موجبی من سلاح پوشیدم‏ ، و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده‏ام ؟ چرا بی‏جهت من برا فروخته و خشمناک شده‏ام ؟ ! با خود فکر کرد الان وقت آن است که آن جمله‏ کوتاه را به کار بندم . جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت : ” این ستیزه برای‏ چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوز است که جوانان نادان ما کرده‏اند ، من‏ حاضرم از مال شخصی خودم اداکنم . علت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان‏ یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم ” .
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند ، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند : ” ما هم از تو کمتر نیستیم . حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف‏ نظر می‏کنیم ” .
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند .
پاورقی :

مسیحی و زره علی ” ع “
در زمان خلافت علی – علیه‏السلام – در کوفه ، زره آن حضرت گم شد . پس‏ از چندی در نزدیک مرد مسیحی پیداشد . علی او را به محضر قاضی برد ، و اقامه دعوی کرد که : ” این زره از آن من است ، نه آن را فروخته‏ام و نه‏ به کسی بخشیده‏ام . و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏ام ” .
قاضی به‏ مسیحی گفت : ” خلیفه ادعای خود را اظهار کرد ، تو چه می‏گویی ؟ ”
او گفت : ” این زره مال خود من است ، و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمی‏کنم ( ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد ) . ” .
قاضی رو کرد به علی و گفت : ” تو مدعی هستی و این شخص منکر است ، پس بر تو است که شاهد بر ادعای خود بیاوری ” .
علی خندید و فرمود : ” قاضی راست می‏گوید ، اکنون می‏بایست که من شاهد بیاورم ، ولی من شاهد ندارم ” .
قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد ، به نفع مسیحی حکم کرد ، و او هم‏ زره را برداشت و روان شد .
ولی مرد مسیحی که خود بهتر می‏دانست که زره مال کی است ، پس از آنکه‏ چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت : ” این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست ، از نوع حکومت انبیاست ” ، و اقرار کرد که زره از علی است . طولی نکشید او را دیدند مسلمان شده ، و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی‏ در جنگ نهروان می‏جنگد  .

علی و عاصم
علی – علیه‏السلام – بعد از خاتمه جنگ جمل  وارد شهر بصره شد . در خلال ایامی که در بصره بود ، روزی به عیادت یکی از یارانش ، به نام ” علاء بن زیاد حارثی ” رفت . این مرد خانه مجلل و وسیعی داشت. علی‏ همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید ، به او گفت : ” این‏ خانه به این وسعت ، به چه کار تو در دنیا می‏خورد ، در صورتی که به خانه‏ وسیعی در آخرت محتاجتری ؟ ! ولی اگر بخواهی می‏توانی که همین خانه وسیع‏ دنیا را وسیله‏ای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی ، به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی ، صله رحم نمایی ، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکار کنی ، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن‏ حقوق قراردهی ، و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی ” .
علاء : ” یا امیر المؤمنین ، من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم ”
– ” چه شکایتی داری ؟ ”
– ” تارک دنیا شده ، جامه کهنه پوشیده ، گوشه گیر و منزوی شده همه‏ چیز و همه کس را رها کرده ” .
– ” او را حاضر کنید ! ”
عاصم را احضار کردند و آوردند . علی ” ع ” به او رو کرد و فرمود : ” ای دشمن جان خود ، شیطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش‏ رحم نکردی ؟ آیا تو خیال می‏کنی که خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای‏ تو حلال و روا ساخته ناراضی می‏شود ، از اینکه تو از آنها بهره ببری ؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی ” .
عاصم : ” یا امیرالمؤمنین ، تو خودت هم که مثل من هستی ، تو هم که به‏ خود سختی می‏دهی و در زندگی بر خود سخت می‏گیری ، تو هم که جامه نرم‏ نمی‏پوشی و غذای لذیذ نمی‏خوری ، بنابراین من همان کار را می‏کنم که تو می‏کنی ، و از همان راه می‏روم که تو می‏روی ” .
– ” اشتباه می‏کنی ، من با تو فرق دارم ، من سمتی دارم که تو نداری ، من در لباس پیشوایی و حکومتم ، وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است .
خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند. و آن طوری زندگی کنند که تهیدستترین مردم زندگی‏ می‏کنند . تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند ، بنابراین من‏ وظیفه‏ای دارم و تو وظیفه‏ای ”  .

مستمند و ثروتمند
رسول اکرم ” ص ” طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود . یاران‏ گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند . در این بین یکی از مسلمانان – که مرد فقیر ژنده‏پوشی بود – از در رسید . و طبق سنت اسلامی – که هر کس در هر مقامی هست ، همین که وارد مجلسی می‏شود باید ببیند هر کجا جای خالی هست همانجا بنشیند ، و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا می‏کند در نظر نگیرد – آن مرد به اطراف‏ متوجه شد ، در نقطه‏ای جایی خالی یافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوی مرد متعین و ثروتمندی قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه‏های خود را جمع‏ کرد و خودش را به کناری کشید ، رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت : ” ترسیدی که چیزی از فقر او بتو بچسبد ؟ ! ”
– ” نه یا رسول الله ! ”
– ” ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند ؟ ”
– ” نه یا رسول الله ! ”
– ” ترسیدی که جامه‏هایت کثیف و آلوده شود ؟ ”
– ” نه یا رسول الله ! ”
– ” پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی ؟ ”
– ” اعتراف می‏کنم که اشتباهی مرتکب شدم و خطا کردم . اکنون به جبران‏ این خطا و به کفاره این گناه حاضرم نیمی از دارایی خودم را به این برادر مسلمان خود که درباره‏اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم ؟ ”
مرد ژنده پوش : ” ولی من حاضر نیستم بپذیرم ” .
جمعیت : ” چرا ؟ ”
– ” چون می‏ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد ، و بایک برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد ” .

 بازاری و عابر
مردی درشت استخوان و بلند قامت ، که اندامی و رزیده و چهره‏ای آفتاب‏ خورده داشت ، و زد و خوردهای میدان جنگ یادگاری بر چهره‏اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود ، باقدمهای مطمئن و محکم از بازار کوفه می‏گذشت‏ . از طرف دیگر مردی بازاری در دکانش نشسته بود . او برای آنکه موجب‏ خنده رفقا را فراهم کند ، مشتی زباله به طرف آن مرد پرت کرد . مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتی بکند ، همان طور با قدمهای محکم‏ و مطمئن به راه خود ادامه داد . همینکه دور شد یکی از رفقای مرد بازاری‏ به او گفت : ” هیچ شناختی که این مرد عابر که تو به او اهانت کردی که‏ بود ؟ ! “- ” نه ، نشناختم ! عابری بود مثل هزارها عابر دیگر ، که هر روز از جلو چشم ما عبور می‏کنند ، مگر این شخص که بود ؟ ”
– ” عجب ! نشناختی ؟ ! این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف ، مالک اشتر نخعی ، بود ” .
– ” عجب ! این مرد مالک اشتر بود ؟ ! همین مالکی که دل شیر از بیمش‏ آب می‏شود ، و نامش لرزه براندام دشمنان می‏اندازد ؟ ”
– ” بلی مالک خودش بود ” .
– ” ای و ای به حال من ! این چه کاری بود که کردم ، الان دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند . همین حالا می‏دوم و دامنش را می‏گیرم والتماس می‏کنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند ” .
به دنبال مالک اشتر روان شد . دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد . به دنبالش به مسجد رفت ، دید به نماز ایستاد . منتظر شد تا نمازش را سلام داد . رفت و با تضرع و لا به خود را معرفی کرد ، و گفت : ” من همان‏ کسی هستم که نادانی کردم و به تو جسارت نمودم ” .
مالک : ” ولی من به خدا قسم به مسجد نیامدم ، مگر به خاطر تو ، زیرا فهمیدم تو خیلی نادان و جاهل و گمراهی ، بی‏جهت به مردم آزار می‏رسانی . دلم به حالت سوخت . آمدم درباره تو دعا کنم ، و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم . نه ، من آن طور قصدی که تو گمان کرده‏ای درباره تو نداشتم ” .

 ابن سینا و ابن مسکویه
ابوعلی بن سینا ، هنوز به سن بیست سال نرسیده بود ، که علوم زمان خود را فرا گرفت ، و در علوم الهی و طبیعی و ریاضی و دینی زمان خود سر آمد عصر شد . روزی به مجلس درس ابوعلی بن مسکویه ، دانشمند معروف آن زمان‏ ، حاضر شد . با کمال غرور گردویی را به جلو ابن مسکویه افکند و گفت : ” مساحت سطح این را تعیین کن ” .
ابن مسکویه جزوه‏هایی از یک کتاب ، که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود ( کتاب طهارش الاعراق ) ، به جلو ابن سینا گذاشت و گفت : ” تو نخست‏ اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم ، تو به اصلاح‏ اخلاق خود محتاجتری از من به تعیین مساحت سطح این گردو ” . بوعلی از این گفتار شرمسار شد ، و این جمله راهنمای اخلاقی او در همه‏ عمر قرار گرفت .

 در سرزمین منا
مردمی که به حج رفته بودند ، در سرزمین منا جمع بودند . امام صادق ( ع‏ ) و گروهی از یاران ، لحظه‏ای در نقطه‏ای نشسته از انگوری که در جلوشان بود ، می‏خوردند .
سائلی پیدا شد و کمک خواست . امام مقداری انگور برداشت و خواست به‏ سائل بدهد . سائل قبول نکرد و گفت : ” به من پول بدهید ” . امام گفت‏ : ” خیر است ، پولی ندارم ” . سائل مأیوس شد و رفت .
سائل بعد از چند قدم که رفت پشیمان شد و گفت : ” پس همان انگور را بدهید ”  امام فرمود : خیر است ” و آن انگور را هم به او نداد ” .
طولی نکشید سائل دیگری پیدا شد و کمک خواست . امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد . سائل انگور را گرفت و گفت : ” سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند ” .
امام باشنیدن این جمله او را امر به توقف داد ، و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد . سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد .
امام باز هم به او گفت : ” بایست و نرو ” سپس به یکی از کسانش که‏ آنجا بود رو کرد و فرمود : ” چقدر پول همراهت هست ؟ ” او جستجو کرد ، در حدود بیست درهم بود ، به امر امام به سائل داد . سائل برای سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت : ” سپاس منحصرا برای خداست ، خدایا منعم تویی و شریکی برای تو نیست ” .
امام بعد از شنیدن این جمله ، جامه خویش را از تن کند و به سائل داد . در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله‏ای تشکر آمیز نسبت به خود امام‏ گفت . امام بعد از آن دیگر چیزی به او نداد و او رفت . یاران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند : ” ما چنین استنباط کردیم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه می‏داد ، باز هم‏ امام به او کمک می‏کرد ، ولی چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام‏ تمجید و سپاسگزاری کرد ، دیگر ، کمک ادامه نیافت ”  .

 وزنه برداران
جوانان مسلمان سرگرم زور آزمایی و مسابقه وزنه برداری بودند . سنگ‏ بزرگی آنجا بود که مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می‏رفت ، و هر کس آن را به قدر توانایی خود حرکت می‏داد . در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید : ” چه می‏کنید ؟ ”
– ” داریم زور آزمایی می‏کنیم . می‏خواهیم ببینیم کدامیک از ما قویتر و زورمندتر است ” .
– ” میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قویتر ونیرومندتر است ؟ ”
– ” البته ، چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان‏ افتخار را او بدهد ” .
افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند ، که رسول اکرم کدامیک را به‏ عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد ؟ عده‏ای بودند که هر یک پیش خود فکر می‏کردند ، الان رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه‏ معرفی خواهد کرد .
رسول اکرم : ” از همه قویتر و نیرومندتر آن کس است که اگر از یک‏ چیزی خوشش آمد و مجذوب آن شد ، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نکند . و اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد ، تسلط برخویشتن را حفظ کند ، جز حقیقت‏ نگوید و کلمه‏ای دروغ یا دشنام برزبان نیاورد . و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها از جلویش برداشته شد ، زیاده از میزانی که‏ استحقاق دارد دست درازی نکند ”  .
  تازه مسلمان
دو همسایه ، که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود ، گاهی با هم راجع به‏ اسلام سخن می‏گفتند . مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آن قدر از اسلام‏ توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد ، و قبول اسلام‏ کرد . شب فرا رسید ، هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان دید در خانه‏اش را می‏کوبند ، متحیر و نگران پرسید : – ” کیستی ؟ ”
از پشت در صدا بلند شد : ” من فلان شخصم و خودش را معرفی کرد ، همان‏ همسایه مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود ” .
– ” در این وقت شب چه کار داری ؟ ”
– ” زود وضو بگیر و جامه‏ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز ” .
تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت ، و به دنبال رفیق‏ مسلمانش روانه مسجد شد . هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود . موقع نافله‏ شب بود ، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید . نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملا روشن شد .
تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش ، رفیقش گفت : – ” کجا می‏روی ؟ ”
– ” می‏خواهم برگردم به خانه‏ام ، فریضه صبح را که خواندیم دیگر کاری‏ نداریم ” .
– ” مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند ” .
– ” بسیار خوب ” .
تازه مسلمان نشست و آن قدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید . برخاست که‏ برود ، رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت : ” فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید ، و من توصیه می‏کنم که امروز نیت‏ روزه کن ، نمی‏دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد ؟ ”
کم کم نزدیک ظهر شد . گفت : ” صبر کن چیزی به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان ” . نماز ظهر خوانده شد . به او گفت : ” صبر کن طولی‏ نمی‏کشد که وقت فضیلت نماز عصر می‏رسد ، آن را هم در وقت فضیلتش‏ بخوانیم ” . بعد از خواندن نماز عصر گفت : ” چیزی از روز نمانده ” او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید . تازه مسلمان بعد از نماز مغرب‏ حرکت کرد که برود افطار کند . رفیق مسلمانش گفت : ” یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است ” صبر کن تا در حدود یک ساعت از شب‏ گذشته ، وقت نماز عشاء ( وقت فضیلت ) رسید ، و نماز عشاء هم خوانده شد . تازه مسلمان حرکت کرد و رفت .
شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می‏کوبند ، پرسید : ” کیست ؟ ”
– ” من فلان شخص همسایه‏ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه‏ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم ” .
– ” من همان دیشب که از مسجد برگشتم ، از این دین استعفا کردم . برو یک آدم بیکارتری از من پیدا کن که کاری نداشته باشد ، و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند . من آدمی فقیر و عیالمندم ، باید دنبال کار و کسب روزی بروم ” . امام صادق بعد از اینکه این حکایت را برای اصحاب و یاران خود نقل کرد
، فرمود : به این ترتیب ، آن مرد عابد سختگیر ، بیچاره‏ای را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد . بنابراین شما همیشه متوجه این‏ حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید ، اندازه و طاقت و توانایی مردم را در نظر بگیرید ، تا می‏توانید کاری کنید که مردم متمایل به دین شوند و فراری نشوند ، آیا نمی‏دانید که روش سیاست اموی برسختگیری و عنف و شدت‏ است ، ولی راه و روش ما بر نرمی و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست ”
.
شکایت همسایه
شخصی آمد حضور رسول اکرم ، و از همسایه‏اش شکایت کرد ، که ، مرا اذیت‏ می‏کند و از من سلب آسایش کرده . رسول اکرم فرمود : ” تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه‏ات راه نینداز ، بلکه روش خود را تغییر دهد ” .
بعد از چندی دو مرتبه آمد و شکایت کرد . این دفعه نیز رسول اکرم فرمود : ” تحمل کن ” .
برای سومین بار آمد و گفت : ” یا رسول الله این همسایه من ، دست از روش خویش بر نمی‏دارد ، و همان طور موجبات ناراحتی من و خانواده‏ام را فراهم می‏سازد ” .
این دفعه رسول اکرم به او فرمود : ” روز جمعه که رسید ، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور ، و سر راه مردم‏ که می‏آیند و می‏روند و می‏بینند بگذار ، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت اینجا ریخته است ؟ بگو از دست همسایه بد ، و شکایت او را به‏ همه مردم بگو ” .
شاکی همین کار را کرد . همسایه موذی که خیال می‏کرد ، پیغمبر برای همیشه‏ دستور تحمل و بردباری می‏دهد ، نمی‏دانست آنجا که پای دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید ، اسلام حیثیت و احترامی برای متجاوز قائل نیست . لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن‏ مرد ، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد

درخت خرما
سمرش بن جندب ، یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت . خانه‏ مسکونی مرد انصاری که زن و بچه‏اش در آن جا به سر می‏بردند ، همان دم در باغ بود . سمره گاهی می‏آمد و از نخله خود خبر می‏گرفت ، یا از آن خرما می‏چید . و البته طبق قانون اسلام ، ” حق ” داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید ، و به درخت خود رسیدگی کند . سمره هر وقت که می‏خواست برود از درخت خود خبر بگیرد ، بی‏اعتنا و سرزده داخل خانه می‏شد و ضمنا چشم چرانی می‏کرد .
صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می‏خواهد داخل شود ، سرزده وارد نشود . او قبول نکرد . ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت : ” این مرد سرزده داخل خانه من می‏شود ، شما به او بگویید ، بدون اطلاع و سرزده وارد نشود ، تا خانواده من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند ” .
رسول اکرم ، سمره را خواست و به او فرمود : ” فلانی از تو شکایت دارد ، می‏گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او می‏شوی ، و قهرا خانواده او را در حالی می‏بینی که او دوست ندارد . بعد از این اجازه بگیر ، و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو ” سمره قبول نکرد .
فرمود : ” پس درخت را بفروش ” سمره حاضر نشد . رسول اکرم قیمت را بالا برد باز هم حاضر نشد . بالاتر برد باز هم حاضر نشد . فرمود : ” اگر این کار را بکنی ، در بهشت برای تو درختی خواهد بود ” . باز هم تسلیم‏ نشد . پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر می‏کنم‏ ، و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم . در این وقت رسول اکرم فرمود : ” تو مردی زیان رسان و سختگیری ، و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد ” . بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود ” برو درخت خرما را از زمین در آور و بینداز جلو سمره ” .
رفتند و این کار را کردند . آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود : ” حالا برو درختت را ، هر جا که دلت می‏خواهد بکار ” .

در خانه ام‏سلمه
آن شب را ، رسول اکرم در خانه ام‏سلمه بود . نیمه‏های شب بود که ام‏سلمه‏ بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست . نگران شد که چه پیش‏ آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار کرد تا تحقیق کند . از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت . دید که رسول اکرم در گوشه‏ای تاریک ایستاده ، دست به‏ آسمان بلند کرده اشک می‏ریزد و می‏گوید : ” خدایا چیزهای خوبی که به من داده‏ای از من نگیر ، خدایا مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا مرا به سوی بدیهایی که مرا از آنها نجات داده‏ای برنگردان ، خدایا مرا هیچگاه به اندازه یک چشم برهم‏ زدن هم به خودم وامگذار ” .
شنیدن این جمله‏ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام‏سلمه انداخت ، رفت‏ در گوشه‏ای نشست و شروع کرد به گریستن . گریه ام‏سلمه به قدری شدید شد که‏ رسول اکرم آمد و از او پرسید : ” چرا گریه می‏کنی ؟ ”
– ” چرا گریه نکنم ؟ ! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا داری ، این‏ چنین از خداوند ترسانی . از او می‏خواهی که تو را به خودت یک لحظه‏ وانگذارد ، پس وای به حال مثل من ” .
– ” ای ام‏سلمه ! چطور می‏توانم نگران نباشم و خاطر جمع باشم ، یونس‏ پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد ” .

 بند کفش
امام صادق ” ع ” با بعضی از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از خویشاوندان می‏رفتند ، در بین راه بند کفش امام صادق ( ع ) پاره شد ، به‏ طوری که کفش به پا بند نمی‏شد . امام کفش را به دست گرفت و پای برهنه‏ به راه افتاد .
ابن ابی یعفور – که از بزرگان صحابه آن حضرت بود – فورا کفش خویش را از پا درآورد ، بند کفش را باز ، و دست خود را دراز کرد به طرف امام ، تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پای برهنه‏ راه را طی کند .
امام با حالت خشمناک ، روی خویش را از عبدالله برگرداند ، و به هیچ‏ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود : ” اگر یک سختی برای کسی پیش آید ، خود آن شخص از همه به تحمل آن‏ سختی اولی است . معنا ندارد که حادثه‏ای برای یکنفر پیش بیاید و دیگری‏ متحمل رنج بشود ”  .

 خواب وحشتناک
خوابی که دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود . هر لحظه تعبیرهای‏ وحشتناکی به نظرش می‏رسید . هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : ” خوابی دیده‏ام ” .
” خواب دیدم مثل اینکه یک شبح چوبین ، یا یک آدم چوبین ، بر یک‏ اسب چوبین سوار است ، و شمشیری در دست دارد ، و آن شمشیر را در فضا حرکت می‏دهد . من از مشاهده آن بی‏نهایت به وحشت افتادم ، و اکنون‏ می‏خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید ” .
امام : ” حتما یک شخص معینی است که مالی دارد ، و تو در این فکری‏ که به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایی . از خدایی که تو را آفریده و تو را می‏میراند ، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو ” .
– ” حقا که عالم حقیقی تو هستی ، و علم را از معدن آن به دست آورده‏ای‏ . اعتراف می‏کنم که همچو فکری در سر من بود ، یکی از همسایگانم مزرعه‏ای‏ دارد ، و چون احتیاج به پول پیدا کرده می‏خواهد بفروشد ، و فعلا غیر از من‏ مشتری دیگری ندارد . من این روزها همه‏اش در این فکرم که از احتیاج او استفاده کنم ، و با پول اندکی آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم ”

دوستی ای که بریده شد
شاید کسی گمان نمی‏برد که آن دوستی بریده شود ، و آن دو رفیق که همیشه‏ ملازم یکدیگر بودند ، روزی از هم جدا شوند . مردم یکی از آنها را ، بیش‏ از آن اندازه که به نام اصلی خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش‏ می‏شناختند . معمولا وقتی که می‏خواستند از او یاد کنند ، توجه به نام‏
اصلیش نداشتند و می‏گفتند : ” رفیق . . . ”
آری او به نام ” رفیق امام صادق ” معروف شده بود ، ولی در آن روز که‏ مثل همیشه با یکدیگر بودند ، و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند ، آیا کسی‏ گمان می‏کرد که ، پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند ، رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود ؟ !
در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود ، و باهم داخل بازار کفشدوزها شدند . غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود ، و از پشت سرش حرکت‏ می‏کرد . در وسط بازار ، ناگهان به پشت سر نگاه کرد ، غلام را ندید . بعد از چند قدم دیگر ، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند ، باز هم غلام را ندید . سومین بار به پشت سر نگاه کرد ، هنوز هم از غلام – که سر گرم تماشای‏ اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود – خبری نبود . برای مرتبه‏ چهارم که سر خود را به عقب برگرداند ، غلام را دید ، با خشم به وی گفت : ” مادر فلان ! کجا بودی ؟ ” .
تا این جمله از دهانش خارج شد ، امام صادق به علامت تعجب ، دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانی خویش زد و فرمود : ” سبحان الله ! به مادرش دشنام می‏دهی ؟ به مادرش نسبت کار ناروا می‏دهی ؟ ! من خیال می‏کردم تو مردی با تقوا و پرهیزگاری . معلومم شد در تو ، ورع و تقوایی وجود ندارد ” .
– ” یاابن رسول الله ، این غلام اصلا سندی است و مادرش هم از اهل سند است . خودت می‏دانی که آنها مسلمان نیستند . مادر این غلام یک زن مسلمان‏ نبوده که من به او تهمت ناروا زده باشم ” .
– ” مادرش کافر بوده که بوده . هر قومی سنتی و قانونی در امر ازدواج‏ دارند . وقتی طبق همان سنت و قانون رفتار کنند ، عملشان زنا نیست ، و فرزندانشان زنازاده محسوب نمی‏شوند ” .
امام بعد از این بیان به او فرمود : ” دیگر از من دور شو ” .
بعد از آن ، دیگر کسی ندید که امام صادق با او راه برود ، تا مرگ بین‏ آنها جدایی کامل انداخت .

کارگر و آفتاب
امام صادق ( ع ) جامه زبر کارگری برتن ، و بیل در دست داشت ، و در بوستان خویش سرگرم بود . چنان فعالیت کرده بود که سرا پایش را عرق‏ گرفته بود .
در این حال ، ابوعمر و شیبانی وارد شد ، و امام را در آن تعب و رنج‏ مشاهده کرد . پیش خود گفت ، شاید علت اینکه امام شخصا بیل به دست‏ گرفته و متصدی این کار شده این است که کسی دیگر نبوده ، و از روی ناچاری‏ خودش دست به کار شده ، جلو آمد و عرض کرد : ” این بیل را به من بدهید ، من انجام می‏دهم ” .
امام فرمود : ” نه ، من اساسا دوست دارم که مرد برای تحصیل روزی رنج‏ بکشد و آفتاب بخورد ” .

 خواهش مسیح
عیسی – علیه‏السلام – به حواریین گفت : ” من خواهش و حاجتی دارم ، اگر قول می‏دهید آن را بر آورید بگویم ” . حواریین گفتند : ” هر چه امر کنی‏ اطاعت می‏کنیم ” .
عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست . حواریین در خود احساس ناراحتی می‏کردند ، ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند ، تسلیم شدند . و عیسی پای همه را شست . همینکه کار به انجام رسید ، حواریین گفتند : ” تو معلم ما هستی ، شایسته این بود که ما پای تو را می‏شستیم نه تو پای ما را ” .
عیسی فرمود : ” این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه‏ مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد ” عالم ” است . این کار را کردم‏ تا تواضع کرده باشم ، و شما درس تواضع را فرا گیرید ، و بعد از من که‏ عهده‏دار تعلیم و ارشاد مردم می‏شوید ، راه و روش خود را تواضع و خدمت‏ خلق قرار دهید . اساسا حکمت در زمینه تواضع رشد می‏کند نه در زمینه تکبر ، همان گونه که گیاه در ز مین نرم دشت می‏روید نه در زمین سخت کوهستان‏ “.

جمع هیزم از صحرا
رسول اکرم – صلی الله علیه و آله – دریکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند ، به هیزم و آتش احتیاج داشتند ، فرمود : ” هیزم جمع کنید ” عرض کردند : ” یا رسول‏الله ببینید ، این‏
سرزمین چقدر خالی است ، هیز می‏دیده نمی‏شود ” فرمود : ” در عین حال‏ هرکس هراندازه می‏تواند جمع کند ” .
اصحاب روانه صحرا شدند ، با دقت بروی زمین نگاه می‏کردند و اگر شاخه‏ کوچکی می‏دیدند برمیداشتند . هرکس هراندازه توانست ذره ذره جمع کرد و با خود آورد . همینکه همه افراد هر چه جمع کرده بودند روی هم ریختند ، مقدار زیادی هیزم جمع شد .
در این وقت رسول اکرم فرمود : ” گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهای‏ کوچک است ، ابتدا به نظر نمی‏آید ، ولی هر چیزی جوینده و تعقیب کننده‏ای‏ دارد ، همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد ، گناهان شما هم جمع و احصا می‏شود ، و یک روز می‏بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی‏آمد ، انبوه عظیمی جمع شده است ” .

شراب در سفره
منصور دوانیقی ، هر چندی یکبار ، به بهانه‏های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می‏طلبید ، و تحت نظر قرار می‏داد . گاهی مدت زیادی امام‏ را از بازگشت به حجاز مانع می‏شد . در یکی از این اوقات ، که امام در
عراق بود . یکی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه کرد ، عده زیادی را دعوت کرد و ولیمه مفصلی داد . اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند . از جمله کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند ، امام صادق بود . سفره‏ حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند . در این بین ، یکی از مدعوین آب خواست . به بهانه آب قدحی از شراب به دستش دادند . قدح که به دست او داده شد ، فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت . خواستند امام را مجددا برگردانند ، برنگشت . فرمود رسول‏ خدا فرموده است : ” هرکس بر سر سفره‏ای بنشیند که در آنجا شراب است‏ لعنت خدا بر او است ” .

شهرت عوام
چندی بود که در میان مردم عوام ، نام شخصی بسیار برده می‏شد ، و شهرت‏ او به قدس و تقوی و دیانت پیچیده بود . همه جا عامه مردم ، سخن از بزرگی و بزرگواری او می‏گفتند . مکرر در محضر امام صادق ، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می‏آمد . امام به فکر افتاد که دور از چشم دیگران ، آن مرد ” بزرگوار ” را که تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیک ببیند .
یک روز ، به طور ناشناس ، نزد او رفت ، دید ارادتمندان وی که همه از طبقه عوام بودند غوغایی در اطراف او به پا کرده‏اند . امام بدون آنکه خود را بنمایاند و معرفی کند ، ناظر جریان بود . اولین چیزی که نظر امام را جلب کرد ، اطوارها و ژستهای عوام‏ فریبانه وی بود . تا آنکه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش‏
گرفت . امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا می‏رود ، و چه می‏کند ، و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است ؟ طولی نکشید که آن مرد جلو دکان نانوایی ایستاد . امام با کمال تعجب‏
مشاهده کرد که این مرد ، همین که چشم صاحب دکان را غافل دید ، آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفی کرد و راه افتاد . امام با خود گفت ، شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد . ولی بعد فکر کرد ، اگر این طور بود پس چرا همین که چشم نانوای‏ بیچاره را دور دید نانها را بلند کرد و راه افتاد .
باز امام آن مرد را تعقیب کرد ، و هنوز در فکر جریان دکان نانوایی بود که دید ، در مقابل بساط یک میوه فروشی ایستاد ، آنجا هم مقداری درنگ‏ کرد ، و تا چشم میوه فروش را دور دید ، دو عدد انار برداشت و زیر جامه‏ خود پنهان کرد و راه افتاد . بر تعجب امام افزوده شد . تعجب امام آن وقت به منتهی‏ درجه رسید که دید آن مرد رفت به سراغ یک نفر مریض ، و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد ، در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت : ” من امروز کار عجیبی از تو دیدم ” تمام جریان را برایش‏ بازگو کرد و از او توضیح خواست .
او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت : ” خیال می‏کنم تو جعفر بن محمدی ؟ ”
” بلی درست حدس زدی ، من جعفر بن محمدم ” .
” البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می‏باشی ، اما افسوس‏ که این اندازه جاهل و نادانی ” .
” چه جهالتی از من دیدی ؟ ”
” همین پرسشی که می‏کنی از منتهای جهالت است ، معلوم می‏شود که یک‏ حساب ساده را در کار دین نمی‏توانی درک کنی ، مگر نمی‏دانی که خداوند در قرآن فرموده : ” « من جاء بالحسنة فله عشر امثالها »” هر کار نیکی ده‏ برابر پاداش دارد . باز قرآن فرموده : ” « و من جاء بالسیئة فلا یجزی الا مثلها » ” هر کار بد فقط یک برابر کیفر دارد . روی این حساب پس من دو نان دزدیدم‏ دو خطا محسوب شد ، دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد مجموعا چهار خطا شد ، اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم ، در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم ، مجموعا چهل حسنه نصیب من می‏شود .
در اینجا یک حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن می‏کند . و آن اینکه‏
چون چهار را از چهل تفریق کنیم ، سی و شش باقی می‏ماند . بنابراین من سی‏ و شش حسنه خالص دارم . و این است آن حساب ساده‏ای که گفتم تو از درک‏ آن عاجزی ” .
” خدا تو را مرگ بدهد ، جاهل توئی که به خیال خود این طور حساب‏ می‏کنی . آیه قرآن را مگر نشنیده‏ای که می‏فرماید : ” « انما یتقبل الله من‏ المتقین »” خدا فقط عمل پرهیزگاران را می‏پذیرد . حالا یک حساب بسیار ساده کافی است که تو را به اشتباهت واقف کند ، تو به اقرار خودت چهار گناه مرتکب شدی ، و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه‏ای نداری ، بلکه به‏ عدد هر یک از آنها گناه دیگری مرتکب شدی . پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولی تو اضافه شد ، و مجموعا هشت گناه شد . هیچ حسنه‏ای هم نداری ” .
امام این بیان را کرد ، و در حالی که چشمان بهت زده او به صورت امام‏ خیره شده بود ، او را رها کرد و برگشت .
امام صادق وقتی این داستان را برای دوستان نقل کرد ، فرمود : ” اینگونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می‏شود که‏ عده‏ای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند ”  .

 مرد ناشناس
زن بیچاره ، مشک آب را بدوش کشیده بود ، و نفس نفس زنان به سوی‏ خانه‏اش می‏رفت . مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش بدوش کشید . کودکان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند . در خانه باز شد . کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان‏ به خانه آمد ، و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است . مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید : ” خوب معلوم است که‏ مردی نداری که خودت آبکشی می‏کنی ، چطور شده که بیکس مانده‏ای ؟ ”
– ” شوهرم سرباز بود . علی بن ابیطالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد . اکنون منم و چند طفل خردسال ” .
مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد . سر را به زیر انداخت و خداحافظی‏ کرد و رفت ، ولی در آن روز آنی از فکر آن زن و بچه‏هایش بیرون نمی‏رفت . شب را نتوانست‏ راحت بخوابد . صبح زود زنبیلی ، برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما ، در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزی رفت و در زد . ”
کیستی ؟ ”
– ” همان بنده خدای دیروزی هستم که ، مشک آب را آوردم ، حالا مقداری‏ غذا برای بچه‏ها آورده‏ام ” .
– ” خدا از تو راضی شود ، و بین ما و علی بن ابیطالب هم خدا خودش‏ حکم کند ” .
” در بازگشت و مردناشناس داخل خانه شد بعد گفت : ” دلم می‏خواهد ثوابی کرده باشم ، اگر اجازه بدهی ، خمیر کردن و پختن نان ، یا نگهداری‏ اطفال را من به عهده بگیرم ” .
– ” بسیار خوب ، ولی من بهتر می‏توانم خمیر کنم و نان بپزم ، تو بچه‏ها را نگاه دار ، تا من از پختن نان فارغ شوم ” .
زن رفت دنبال خمیر کردن . مرد ناشناس فورا مقداری گوشت ، که خود آورده بود ، کباب کرد و با خرما ، بادست خود به بچه‏ها خورانید . به‏ دهان هر کدام که لقمه‏ای می‏گذاشت : ” می‏گفت : ” فرزندم ! علی بن ابیطالب را حلال کن ، اگر در کار شما کوتاهی‏ کرده است ” .
خمیر آماده شد . زن صدا زد : ” بنده خدا همان تنور را آتش کن ” .
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد . شعله‏های آتش زبانه کشید ، چهره‏ خویش را نزدیک آتش آورد و با خود می‏گفت : ” حرارت آتش را بچش ، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می‏کند ” .
در همین حال بود که زنی از همسایگان به آن خانه سرکشید ، و مرد ناشناس‏ را شناخت . به زن صاحب خانه گفت : ” وای به حالت ، این مرد را که‏ کمک گرفته‏ای نمی‏شناسی ؟ ! این امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب است ” .
زن بیچاره جلو آمد و گفت : ” ای هزار خجلت و شرمساری از برای من ، من از تو معذرت می‏خواهم ” .
– ” نه ، من از تو معذرت می‏خواهم ، که در کار تو کوتاهی کردم ”

 پول با برکت
علی بن ابی طالب ، از طرف پیغمبر اکرم ، مأمور شد به بازار برود و پیراهنی برای پیغمبر بخرد . رفت و پیراهنی به دوازده در هم خرید و آورد . رسول اکرم پرسید : ” این را به چه مبلغ خریدی ؟ ”
– ” به دوازده درهم ” .
– ” این را چندان دوست ندارم ، پیراهنی ارزانتر از این می‏خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد ؟ ”
– ” نمی دانم یا رسول الله ” .
– ” برو ببین حاضر می‏شود پس بگیرد ؟ ”
علی پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . به فروشنده فرمود : – ” پیغمبر خدا ، پیراهنی ارزانتر از این می‏خواهد ، آیا حاضری پول ما را بدهی و این پیراهن را پس بگیری ؟ ”
فروشنده قبول کرد و علی پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد . آنگاه رسول‏ اکرم و علی با هم به طرف بازار راه افتادند ، در بین راه چشم پیغمبر به‏ کنیزکی افتاد که گریه می‏کرد . پیغمبر نزدیک رفت و از کنیزک پرسید : ” چرا گریه می‏کنی ؟ ”
– ” اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا برای خرید به بازار فرستادند ، نمی‏دانم چطور شد پولها گم شد . اکنون جرأت نمی‏کنم به خانه‏ برگردم ” .
رسول اکرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود : – ” هر چه می‏خواستی بخری ، بخر ، و به خانه برگرد ” . و خودش به طرف‏ بازار رفت و جامه‏ای به چهار درهم خرید و پوشید .
در مراجعت برهنه‏ای را دید ، جامه را از تن کند و به او داد . دو مرتبه‏ به بازار رفت و جامه‏ای دیگر به چهارده درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد .
در بین راه باز همان کنیزک را دید که حیران و نگران و اندوهناک نشسته‏ است ، فرمود :
– ” چرا به خانه نرفتی ؟ ”
– ” یا رسول الله خیلی دیر شده می‏ترسم مرا بزنند که چرا این قدر دیر کردی ” .
– ” بیا با هم برویم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت می‏کنم‏ که مزاحم تو نشوند ” .
رسول اکرم به اتفاق کنیزک راه افتاد . همینکه به پشت در خانه رسیدند کنیزک گفت : ” همین خانه است ” رسول اکرم از پشت در با آواز بلند گفت : ” ای اهل خانه سلام علیکم ” .
جوابی شنیده نشد . بار دوم سلام کرد ، جوابی نیامد . سومین بار سلام کرد ، جواب دادند . ” السلام علیک یا رسول الله و رحمه الله و برکاته ” .
– ” چرا اول جواب ندادید ؟ آیا آواز مرا نمی‏شنیدید ؟ “- ” چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم که شمائید . ”
– ” پس علت تأخیر چه بود ؟ ”
– ” یا رسول الله خوشمان می‏آمد سلام شما را مکرر بشنویم ، سلام شما برای‏ خانه ما فیض و برکت و سلامت است ” .
– ” این کنیزک شما دیر کرده ، من اینجا آمدم از شما خواهش کنم او را مؤاخذه نکنید ” .
– ” یا رسول الله به خاطر مقدم گرامی شما ، این کنیز از همین ساعت‏ آزاد است “.
پیامبر گفت : ” خدا را شکر ، چه دوازده درهم پر برکتی بود ، دو برهنه را پوشانید و یک برده را آزاد کرد ”

عتاب استاد
سید جواد عاملی ، فقیه معروف – صاحب کتاب مفتاح الکرامه – شب مشغول‏ صرف شام بود که صدای در را شنید . وقتی که فهمید پیش خدمت استادش ، سید مهدی بحرالعلوم ، دم در است با عجله به طرف در دوید . پیش خدمت‏ گفت : ” حضرت استاد ، شما را الان احضار کرده است ، شام جلو ایشان‏ حاضر است اما دست به سفره نخواهند برد تا شما بروید ” .
جای معطلی نبود . سید جواد بدون آنکه غذا را به آخر برساند ، با شتاب‏ تمام به خانه سید بحرالعلوم رفت . تا چشم استاد به سید جواد افتاد ، با خشم و تغیر بی‏سابقه‏ای گفت : ” سید جواد ! از خدا نمی‏ترسی ، از خدا شرم نمی‏کنی ؟ ! ”
سید جواد غرق حیرت شد که چه شده و چه حادثه‏ای رخ داده ، تاکنون سابقه‏ نداشته این چنین مورد عتاب قرار بگیرد . هر چه به مغز خود فشار آورد تا علت را بفهمد ممکن نشد . ناچار پرسید : ” ممکن است حضرت استاد بفرمایند تقصیر اینجانب چه بوده است ؟ ”
– ” هفت شبانه روز است فلان شخص همسایه‏ات و عائله‏اش گندم و برنج‏ گیرشان نیامده ، در این مدت از بقال سرکوچه خرمای زاهدی نسیه کرده و با آن به سر برده‏اند . امروز که رفته است تا باز خرما بگیرد ، قبل از آنکه‏ اظهار کند ، بقال گفته نسیه شما زیاد شده است . او هم بعد از شنیدن این‏ جمله خجالت کشیده تقاضای نسیه کند ، دست خالی به خانه برگشته است . و امشب خودش و عائله‏اش بی‏شام مانده‏اند ” .
– ” بخدا قسم ، من از این جریان بی خبر بودم ، اگر می‏دانستم به‏ احوالش رسیدگی می‏کردم ” .
– ” همه داد و فریادهای من برای این است که تو چرا از احوال‏ همسایه‏ات بی‏خبر مانده‏ای ؟ چرا هفت شبانه روز آنها به این وضع بگذارنند و تو نفهمی ؟ اگر با خبر بودی و اقدام نمی‏کردی که تو اصلا مسلمان نبودی ،
یهودی بودی ” .
– ” می‏فرمایید چه کنم ؟ ”
– ” پیش خدمت من این مجمعه غذا را برمی‏دارد ، همراه هم تا دم در منزل آن مرد بروید ، دم در پیش خدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش‏ کن که امشب با هم شام صرف کنید . این پول را هم بگیر و زیر فرش یا
بوریای خانه‏اش بگذار ، و از اینکه درباره او که همسایه تو است کوتاهی‏ کرده‏ای معذرت بخواه . سینی را همانجا بگذار و برگرد . من اینجا نشسته‏ام‏ و شام نخواهم خورد تا تو برگردی و خبر آن مرد مؤمن را برای من بیاوری ” .
پیش خدمت سینی بزرگ غذا را که انواع غذاهای مطبوع در آن بود برداشت‏ ، و همراه سید جواد روانه شد . دم در پیش خدمت برگشت و سید جواد پس‏ از کسب اجازه وارد شد . صاحبخانه پس از استماع معذرت خواهی سید جواد و خواهش او دست به سفره‏ برد . لقمه‏ای خورد و غذا را مطبوع یافت . حس کرد که این غذا دست پخت‏ خانه سید جواد ، که عرب بود ، نیست . فورا از غذا دست کشید و گفت : ” این غذا دست پخت عرب نیست ، بنابراین از خانه شما نیامده ، تا نگویی این غذا از کجا است من دست دراز نخواهم کرد ” .
آن مرد خوب حدس زده بود . غذا در خانه بحرالعلوم ترتیب داده شده بود . آنها ایرانی الاصل و اهل بروجرد بودند و غذا ، غذای عرب نبود . سید جواد هر چه اصرار کرد که تو غذا بخور ، چه کار داری که این غذا در خانه‏ کی ترتیب داده شده ، آن مرد قبول نکرد و گفت : ” تا نگویی دست دراز نخواهم کرد ” . سید جواد چاره‏ای ندید ، ماجرا را از اول تا آخر نقل کرد . آن مرد بعد از شنیدن ماجرا غذا را تناول کرد ، اما سخت در شگفت مانده‏ بود . می‏گفت : ” من راز خودم را به احدی نگفته‏ام ، از نزدیکترین‏ همسایگانم پنهان داشته‏ام ، نمی‏دانم سید از کجا مطلع شده است ! ”
افطاری
انس بن مالک ، سالها در خانه رسول خدا خدمتکار بود و تا آخرین روز حیات رسول خدا این افتخار را داشت . او بیش از هر کس دیگر ، به اخلاق‏ و عادات شخصی رسول اکرم آشنا بود . آگاه بود که رسول اکرم در خوراک و پوشاک چقدر ساده و بی تکلف زندگی می‏کند . در روزهایی که روزه می‏گرفت ، همه افطاری و سحری او عبارت بود از مقداری شیر یا شربت و مقداری ترید ساده – گاهی برای افطار و سحر ، جداگانه ، این غذای ساده تهیه می‏شد و گاهی به یک نوبت غذا اکتفا می‏کرد و با همان روزه می‏گرفت . یک شب ، طبق معمول ، انس بن مالک مقداری شیر یا چیز دیگر برای‏ افطاری رسول اکرم آماده کرد ، اما رسول اکرم آن روز وقت افطار نیامد . پاسی از شب‏ گذشت و مراجعت نفرمود . انس مطمئن شد که رسول اکرم خواهش بعضی از
اصحاب را اجابت کرده و افطاری را در خانه آنان خورده است . از این رو آنچه تهیه دیده بود خودش خورد .
طولی نکشید رسول اکرم به خانه برگشت . انس از یک نفر که همراه حضرت‏ بود پرسید : ” ایشان امشب کجا افطار کردند ؟ ” گفت : ” هنوز افطار نکرده‏اند . بعضی گرفتاریها پیش آمد و آمدنشان دیر شد ” .
انس از کار خود یک دنیا پشیمان و شرمسار شد ، زیرا شب گذشته بود و تهیه چیزی ممکن نبود . منتظر بود رسول اکرم از او غذا بخواهد ، و او از کرده خود معذرت خواهی کند . اما از آن سو رسول اکرم از قرائن و احوال‏ فهمید چه شده ، نامی از غذا نبرد و گرسنه به بستر رفت . انس گفت : ” رسول خدا تا زنده بود موضوع آن شب را بازگو نکرد و به روی من نیاورد ”

پیر و کودکان
پیرمردی مشغول وضو بود ، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی‏دانست . امام‏ حسن و امام حسین ( ع ) که در آن هنگام طفل بودند ، وضو گرفتن پیرمرد را دیدند . جای تردید نبود ، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد ، اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی‏ تو صحیح نیست ، گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او می‏شود ، برای همیشه‏ خاطره تلخی از وضو خواهد داشت . بعلاوه از کجا که او این تذکر را برای‏ خود تحقیر تلقی نکند ، و یکباره روی دنده لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود .
این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند . در ابتدا با یکدیگر به مباحثه پرداختند ، و پیرمرد می‏شنید . یکی گفت : ” وضوی من از وضوی تو کاملتر است ” .
دیگری گفت : ” وضوی من از وضوی تو کاملتر است ” . بعد توافق کردند که‏ در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حکمیت کند . هر دو طبق‏ قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیرمرد گرفتند . پیرمرد تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است . و به فراست مقصود اصلی‏ دو طفل را دریافت و سخت تحت تأثیر محبت بی شائبه و هوش و فطانت‏ آنها قرار گرفت . گفت :
” وضوی شما صحیح و کامل است . من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را نمی‏دانم . به حکم محبتی که بر امت جد خود دارید ، مرا متنبه ساختید . متشکرم ” .

حق مادر
زکریا ، پسر ابراهیم ، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانی بودند و خود او نیز بر آن دین بود ، مدتی بود که در قلب خود تمایلی نسبت به‏ اسلام احساس می‏کرد ، وجدان و ضمیرش او را به اسلام می‏خواند . آخر بر خلاف‏ میل پدر و مادر و فامیل ، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن‏ نهاد .
موسم حج پیش آمد . زکریای جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق علیه السلام تشرف یافت . ماجرای اسلام خود را برای امام تعریف کرد . سپس گفت : ” پدر و مادر و فامیلم همه نصرانی (مسیحی) هستند ، مادرم کور است ، من با آنها محشورم و قهراً با آنها هم غذا می‏شوم تکلیف من در این صورت چیست ؟ ”
– ” آیا آنها گوشت خوک مصرف می‏کنند ؟ ”
– ” نه یا ابن رسول الله ، دست هم به گوشت خوک نمی‏زنند ” .
– ” معاشرت تو با آنها مانعی ندارد ” .
آنگاه فرمود : ” مراقب حال مادرت باش ، تا زنده است به او نیکی کن‏ ، وقتی که مرد جنازه او را به کسی دیگر وامگذار ، خودت شخصا متصدی تجهیز جنازه او باش ”
ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد . سفارش امام را به‏ خاطر سپرده بود . کمر به خدمت مادر بست ، و لحظه‏ای از مهربانی و محبت‏ به مادر کور خود فروگذار نکرد . با دست خود او را غذا می‏داد و حتی شخصا جامه‏ها و سر مادر را جستجو می‏کرد که شپش نگذارد . این تغییر روش پسر ، خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه ، برای مادر شگفت آور بود ؟ یک روز به‏ پسر خود گفت : ” پسر جان ! تو سابقا که در دین ما بودی و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار می‏رفتیم ، این قدر به من مهربانی نمی‏کردی ؟ اکنون چه شده‏
است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه‏ایم ، بیش از سابق با من مهربانی می‏کنی ؟ ”
– ” مادر جان ! مردی از فرزندان پیغمبر ما به من اینطور دستور داد ” .
– ” خود آن مرد هم پیغمبر است ؟ ”
– ” نه ، او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است ” .
– ” پسرکم ! خیال می‏کنم خود او پیغمبر باشد ، زیرا اینگونه توصیه‏ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگری نمی‏شود ” .
– ” نه مادر ، مطمئن باش او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است . اساسا بعد از پیغمبر ما پیغمبری به جهان نخواهد آمد ” .
– ” پسرکم ! دین تو بسیار دین خوبی است ، از همه دینهای دیگر بهتر است . دین خود را بر من عرضه بدار ” . جوان شهادتین را بر مادر عرضه کرد . مادر مسلمان شد . سپس جوان آداب‏ نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد . مادر فرا گرفت ، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد . شب شد توفیق نماز مغرب و نماز عشاء نیز پیدا کرد . آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد ، مریض شد و به بستر افتاد . پسر را طلبید و گفت :
– ” پسرکم ، یک بار دیگر آن چیزهایی که به من تعلیم کردی تعلیم کن ” .
پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنی ایمان به پیغمبر و فرشتگان‏ و کتب آسمانی و روز بازپسین را به مادر تعلیم کرد . مادر همه آنها را به‏ عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جاری و جان به جان آفرین تسلیم کرد .
صبح که شد ، مسلمانان برای غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند . کسی که‏ برجنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد ، پسر جوانش زکریا بود .
قافله‏ای که به حج می‏رفت
قافله‏ای از مسلمانان که آهنگ مکه داشت ، همینکه به مدینه رسید چند روزی توقف و استراحت کرد ، و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد . در بین راه مکه و مدینه ، در یکی از منازل ، اهل قافله با مردی مصادف‏ شدند که با آنها آشنا بود . آن مرد در ضمن صحبت با آنها ، متوجه شخصی‏ درمیان آنها شد که سیمایصالحین داشت ، و با چابکی و نشاط مشغول خدمت و رسیدگی به کارها و حوائج اهل قافله بود ، در لحظه اول او را شناخت . با کمال تعجب از اهل قافله پرسید : این شخصی را که مشغول خدمت و انجام‏ کارهای شماست می‏شناسید ؟ .
– نه ، او را نمی‏شناسیم ، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد . مردی‏ صالح و متقی و پرهیزگار است . ما از او تقاضا نکرده‏ایم که برای ما کاری‏ انجام دهد ، ولی او خودش مایل است که در کارهای دیگران شرکت کند و به‏ آنها کمک بدهد .
– ” معلوم است که نمی‏شناسید ، اگر می‏شناختید این طور گستاخ نبودید ، هرگز حاضر نمی‏شدید مانند یک خادم به کارهای شما رسیدگی کند ” .
– ” مگر این شخص کیست ؟ ”
– ” این ، علی بن الحسین زین العابدین است ” .
جمعیت آشفته به پاخاستند و خواستند برای معذرت دست و پای امام را ببوسند . آنگاه به عنوان گله گفتند : ” این چه کاری بود که شما با ما کردید ؟ ! ممکن بود خدای ناخواسته ما جسارتی نسبت به شما بکنیم ، و مرتکب گناهی بزرگ بشویم ” .
امام : ” من عمدا شمارا که مرا نمی‏شناختید برای همسفری انتخاب کردم ، زیرا گاهی با کسانی که مرا می‏شناسند مسافرت‏ می‏کنم ، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانی می‏کنند ، نمی‏گذارند که من عهده‏دار کار و خدمتی بشوم ، از اینرو مایلم همسفرانی‏ انتخاب کنم که مرا نمی‏شناسند و از معرفی خودم هم خودداری می‏کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نائل شوم “

مطلب پیشنهادی

چرا فلفل سبز قرمز می شود

چرا فلفل سبز به رنگ قرمز می شود

تحقیق و مقاله با عنوان چرا فلفل سبز به رنگ قرمز تبدیل می شود ؟ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

site stats